نمی ز دیده نمی جوشد اگرچه باز دلم تنگ است
گناه دیده مسکین نیست کمیت عاطفه ها لنگ است
نمانده هیچ مرا دیگر٬ نه هیچ٬ بلکه کمی کمتر
جز این قدر که دلی دارم که بخش اعظم آن سنگ است
بیا که بی تو در این صحرا میان ما و شکفتن ها
همین سه چار قدم راه است و هر قدم دو سه فرسنگ است
محمد کاظم کاظمی
بیسکوئیت
زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.
مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه میخواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.
ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمیداشت، آن مرد هم همین کار را میکرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمیخواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بیادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی میخواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.
در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلیاش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیتهایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد!
به نظر من تمام ابیات این غزل نابند
آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت
تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین
کس واقف ما نیست که از دیده چهها رفت
بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش
آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت
دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم
سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت
از پای فتادیم چو آمد غم هجران
در درد بمردیم چو از دست دوا رفت
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کار دعا رفت
احرام چه بندیم چو آن قبله نه این جاست
در سعی چه کوشیم چو از مروه صفا رفت
دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید
هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت
ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه
زان پیش که گویند که از دار فنا رفت
ببین که آینه ی عبرت عوام شدیم
به قلب مردمکانت چه کرده ای پنهان
که با اشاره ی چشمی دوباره خام شدیم
ابوالفضل صمدی
مرا بازیچه ی خود ساخت، چون ،موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد، چون ،دریا که موسی را
نسيم مست وقتي بوي گل مي داد حس کردم
که اين ديوانه پرپر ميکند يک روز گل ها را
فاضل نظري
اي دل نگران که چشمهايت بر در ...
شرمنده که امروز به يادت کمتر ...
جز رنج ، چه بود سهمت از اين همه عشق؟
مظلوم ترين عاشق دنيا ، مادر!
ميلاد عرفان پور
شب ها که ز ديده خواب گيرد
-شعرم- به سروده اي شبانه
بينم که نشسته اي تو بيدار
بر بستر طفل پر بهانه
شاعر نه منم ، تويي ، که باشد
شعرت همه شور مادرانه
بهمني در ۹سالگي
بر نمی گیرم از دو چشمت چشم
رونقی داده ای تماشا را
رودها بی شکیب می رانند
تا تو در آب می نهی پا را
بی نصیبم ز لطف شبنم هم
کی توانم نوشت دریا را ؟
سلمان هراتی
تنها، بهخدا، دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست بجز آه و بجز اشک
پس دستکم این آب و هوا را نفروشید
قیصر امین پور
باران به رود،موج به ساحل،صدا به کوه
انسان سرشکسته تنها کجا رسید؟
صمدی
باور مکن که زنده بمانم بدون تو
نه من کم از زمینم و نه تو کم از بهار
امروز آبروی من است اینکه می رود
پنهان کن اشک های مرا ، آسمان ببار
پشت پلکم خم شد از این غم که عمری چشم من
بر تمام خلق رو انداخت الا روی او
سید صابر موسوی
داماد پیر تر ز پدر این چه صیغه ای است؟
دختر ، پدر نداشت ولی آرزو که داشت
صفری
با مژده باران ، برسد فصل بهار
پایان تمام ندبه ها ، لبخند است
سید علی اصغر علوی
دلا ! دیوانگی کم نیست ، شاید عشق کم باشد
اگر زنجیرها را زور این بازو نمی بُرّد
چرا ناراحتی ای دوست از دست رفیقانت؟
که خنجر عادتش این ست:رو در رو نمی بُرّد
مهدی جهاندار
هر که زنده ست به خورشید سلامم ببرد
ما که مُردیم و ندیدیم به خود گرما را
رضا جعفری
دو خط موازی هیچ گاه به یکدیگر نمیرسند تا اینکه
یکی برای رسیدن به دیگری بشکند
هر روز مي افتد به جان لاله داغي
جز مرگ راه ديگري باقي نمانده ست
اما به اين زودي نمي ميرد کلاغي
ابولفضل صمدي
پيله رنج من ابريشم پيراهن شد
شمع حق داشت ! به پروانه نمي آيد عشق!
نظري
بايد از جاده بپرسم که چرا مي رقصد ؟
مست موسيقي گامي شده باشد شايد
ماه در دست به دنبال که اين گونه زمين
مست مي گردد و يک لحظه نمي آسايد؟!
سيار
از زندگي از اين همه تکرار خسته ام
از هاي وهوي کوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از خموشي تقويم روي ميز
از دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او که گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود که زخم خورده ام از يار خسته ام
محمد علي بهمني
اينکه مردم نشناسند تو را غربت نيست
غربت آن است که ياران ببرندت از ياد
نظري
اگر خرتان نمیرود اسبتان را زین کنید
کاری مکن با آن مزارم را بپوشند
از ماه پنهان نیست برخی قصد دارند
پیراهن مشکی تن دنیا بپوشند
صمدی
انگار زیر صاعقه ای خرمن آفرید
زهتاب
چشم تو و حال من ؟ چه روز سیاهی
مسئله مرگ و زندگی نظر توست
می کشی و زنده می کنی به نگاهی
نظری
گفتم عاشقش
اما ای کاش پدرش می شدم
تا به او سیلی میزدم و میگفتم
عاشقان عروسک خیمه شب بازی تو نیستند
دگر بدون رضا کربلا نخواهم رفت
مرحوم میثم کامیابی فرد
تقیه کار شدند آفتابگردان ها
مهدی سیار
حرفی ست که گفتنش پشیمان شدن است
روی از همه پوشیدن و پنهان شدن است
بی روی تو روسیاه عالم شده ایم
این آخر آفتابگردان شدن است
بیژن ارژن
بي تاب تر از جان پريشان در تب
بي خواب تر از گردش هذيان بر لب
بي رويت روي او بلا تکليفم
همچون گل آفتابگردان در شب
مهدي سيار
دنيا در دست خواب گردان ها بود
صحرا مسخ سراب گردان ها بود
مشتي تخمه دهان شان را بسته ست
اين قصه آفتابگردان ها بود
بيژن ارژن
شمار مردم کشتی نکرده تغییری
کاظم بهمنی
من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر
نظری
دست من و نگاه شما ایها العزیز!
رو از من شکسته مگردان که سالهاست
رو کرده ام به سمت شما ایها العزیز!
چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود
این کاسه را ... فاوف لنا ایها العزیز!
***
خالی تر از دو دست من این چشم خالی است
محتاج یک نگاه تو یا ایها العزیز!
مریم سقلاطونی
گره های سر موی تو به یادم آمد
می گذشت از در مسجد نفس آلوده سگی
گذر خویش به کوی تو به یادم آمد
سهرابی
کلاغ های زمین می کنند تحقیرم
عقاب در قفسم سرشکسته یی سرکش
که از نگاه به پرواز دیگران سیرم
صمدی
در هر دانه سیب ها نامحدود
چیستانی ست عجیب
دانه باشیم نه سیب